تبليغاتX
روایت دوست

سلام

ديروز يه بحثي پيش اومد تو خونه وسط بحث از يكي از طرفين يه چيزي شنيدم كه خيلي برام جالب و جذاب بود (بحث سياسي بودااااا فكر بد نكنيد)

ميگفت : امام علي معصوم بودن اما تو طول زندگيشون حتي يه بارم نگفتن " بخداي كعبه سوگند كه رستگار شدم " تا وقتي كه مطمئن شدن از دنيا خلاص شدن و ديگه دنيا نميتونه گزندي بهشون وارد كنه

نه نه بهتر بگم نفسشون تا زماني كه مطمئن نشدن كه نفسشون ديگه نميتونه كاري بكنه اين جمله رو به زبون نياوردند

جالب بود برام كه ايشون معصوم بودن ولي حاضر نشدند ادعا كنند كه بي خطايند

اما

حالا ما آدما قربونش برم هممون ادعاي دين و مذهب داريم و اينكه هيچ وقت اشتباه نميكنيم

تازه!! از ديگرانم توقع داريم كه معصوم باشند!!!!!! واقعا جالبه نه؟!!!!

تازه ميگفت : حتي پيامبر حتي پيامبر خدا كه از ابتداي تولد معصوم بودن هم در نزديكي خطا قرار گرفتن

زماني كه خدا فرمودند به پيامبر كه يك نفر بدتر از خودتون رو برام بياريد ايشون لاشه يك سگ رو ميخواستن ببرن اما وسط راه پيش خودشون فك ميكنند كه از كجا معلوم كه اين سگ از من بهتر نبوده ....!!!!

و خداوند ميفرمايند اگر يه قدم ديگر اين سگ رو جلو مي آوردي حتما تو رو از پيامبري خلع ميكردم !!!

جالبه پيامبر خدا ............!!!

اما حالا ما ....................

نوشته شده توسط دوست در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 |

سلام

ديشب رفته بودم مسجد همين حوالي

آخوند رو منبر خيلي سعي كرد روضه ها رو با آب و تاب بخونه كه همه ناله بزنن به قول خودش

از هر دري كه فك ميكرد گريه آوره خوند

از روضه ي شب شهادت حضرت علي تا كربلا تا اسيري زينب و آخرشم مرگ ....

مرگ ....

برام جالبه چرا همه سعي ميكنن مرگ و يه واقعه تلخ تفسير كنن وقتي ميگفت تنها تو قبري و تاريكي و رفتن همه آدمايي كه يه روز تو دنيا دوستشون داشتي خيليا گريه ميكردن اما من خوشحال بودم من خوشحال ميشدم چون فك ميكنم اين قشنگه كه بالاخره اين دنيا و همه زجرا و امتحاناش تموم شد ! چون شنيدم امام رضا ميگه اگه يه بار زيارتم كني تنهات نميزارم نميدونم چرا مردم اينو باور نميكنن !‌من خوشحالم كه اون موقع همه ميرن و تنهام ميزارن ( اين اخلاق همه آدماي دنياس كه فقط تا يه وقت خاص دنبال همديگه ميگردن ) چون اونا ميرن و امام رضا مياد اون قول داده كه مياد ....

تنها وقتي از مرگ ميترسم كه به اومدن آقام شك كنم ...!!!

مرگ قشنگه چون حتي اگه بدترين آدم دنيام باشي ميفهمي كه تموم شد همه زجرا همه بديهاي دنيا تموم شد

اگه گناه كردي تموم شد ديگه گناه كردن تموم شد خب حالا هم دندت نرم چوب گناهتو ميخوري

من از اينا ناراحت نيستم چون معتقدم وقتي كار بدي ميكني بايد عقوبت بشي و اين تو اون دنيا مستثني نيست

من مرگ رو دوست دارم چون ديگه فرصت گناه كردن رو ازم ميگيره ....

چون اگه بيشتر زنده ميموندم مطمئننا گناهامم بيشتر ميشد

نكه بگم اصلا نميترسما نه نه ميترسم خيلي ميترسم از اينكه بايد چي جواب بدم !!؟؟ به خدا بايد چي جواب بدم ؟ بگم چرا گناه كردم وقتي ميتونستم خودم رو از گناه دور كنم ؟؟؟؟؟ ميترسم ميدونم از دستم خيلي ناراحته خيلي خب بهش حق ميدم حرف حق جواب نداره اما ..... اميدوارم

اميدوارم به رحمتش به مهربونيش به لطفش

شايد بتونم بهتر بگم ترس نه شرمندم واقعا پيش خدا شرمندم و جوابي ندارم و اين خيلي عذاب آورتر از هر چيز ديگس حداقل برا من ..................

نوشته شده توسط دوست در جمعه بیستم شهریور 1388 |
از هر چيزي كه فرار كني     تند تر دنبالت مياد ....!!!!!!!!!!!!

نميدونم يه چند روزيه چم شده خيلي دلم گرفتس زود ناراحت ميشم !!!!

نفسم زود ميگيره

راستش از دنيا و آدماش خسته شدم حالا ميفهمم اين دنيا خيلي كوچيك خيلي كوچيك تر از اون چيزي كه ما فك ميكنيم

دنيا برام مثل قفس شده دلم ميخواد پرواز كنم به يه جاي دور شايد خندتون بگيره اما من مرگ و خيلي دوس دارم خيلي به اونايي كه رفتن حسوديم ميشه

اما

نه!!!! ميترسم نميدونم اونجا چه خبره و همين بيخبري ميترسونتم

ولي مطمئنم اونجا حتي اگه آتش جهنمم جزام  باشه بهتر از اين دنياي پر از ....

هي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي  ي

مرگ و دوست دارم اما ميترسم از عاقبتم از اينكه اونجا ....

نميدونم بايد بخاطر اين همه گناه چه جواب بدم

خدايا كمكم كن

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 |
سلام آقا يا خانم سايه

ممنونم ممنون از شعر زيبايي كه برام گذاشتي

منو ياد خيلي از روزها ساعت ها و ثانيه هاي زندگيم انداختي كه با اين شعر سپري شدن

منو ياد خيلي از اونايي انداختي كه اون موقع دوست خوبي بودن برام و يا حتي دوستاي عزيزي كه الان ديگه از اون رفاقت چيزي رو باقي نگذاشتن

ياد روزهاي تلخ و شيريني كه اين شعر وحشي آرومم ميكرد

ازت ممنونم ممنونم

فقط همين

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سروسامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این قصه جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه روشنی و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلداری او
شهر پر گشت ز غوغای تماشای او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سروسامان دارد

چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جان به دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

پیش او یار نو یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکیست

"وحشی بافقی"

نوشته شده توسط دوست در شنبه هفتم شهریور 1388 |

در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم

عاشق نميشوي كه بداني چه ميكشم

با عقل آب عشق به يك جو نميرود

بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم

خلقم به روي زرد بخندند باك نيست

شاهد شو اي شرار محبت كه بي غشم

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه دوم شهریور 1388 |