تبليغاتX
روایت دوست
 اینم یکی از همون شعراست که خیلی دوسش دارم ...

 

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

در هجوم خنده های تلخ من

گریه پنهانیم را حس نکرد

در میان لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آنکه با آغاز من مانوس بود

لحظه پایانیم را حس نکرد

نوشته شده توسط دوست در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 |
اصلا دلم نمیخواست از این پستا تو این وبلاگ بزارم ولی واقعا .... " حالم بده"

دیر گاهیست که تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غمها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است

که اسیر شب ظلمت شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخها شده ام....

نوشته شده توسط دوست در جمعه هجدهم بهمن 1387 |

زائران کوی شیدایی و عشق زیارت قبول!!

از کدام سو آمده ای ؟ از شرق یا غرب ؟ از شمال یا جنوب؟ از هر کجا آمده ای بدان که افق زمین و آسمان همه وادیهای جنون و شیفتگی و عشق همین جاست ، جایی که آسمان با همه جبروتش پای خاک را بوسه میزند.! چرا که این صحرای غنوده در حریر سکوت ، که امرزو همبستر مویه بادهای پریشان شده است ، در روزگارانی نه چندان دور ، افتخار تحمل گامهای رادمردانی را داشته است که چشمه های جوشان عشق را از بلندای روح بی قرار خویش بر آن جاری، و از زلال معرفت جانهایشان کام تشنه این صحرا را سیراب ساخته اند.

هنوز میتوان از لا به لای سکوت انباشته ی این دشت ، رسا ترین فریاد هستی را شنید ، صدای عشق ، دلدادگی و حضور را....

هنوز میتوان از حافظه ی آرام این فضا ، صدای تپش ایثار و دلدادگی را شنید...

هنوزمیتوان همهمه بی قراری را ازاعماق سنگرهای انفرادی ،همراه با زمزمه اشک بر گونه های عبودیت شنید ...

هنوز میتوان جای پای رویش عرفان حماسه ساز را از شاخسار خشکیده انفجار توپها و خمپاره ها دید ...

هنوز میتوان آهنگ درد آلود نماز های شبانه را در عرصه حضور تانکها ، کاتیوشاها ، تفنگها و هواپیما ها شنید ... 

هنوز میتوان صدای مجنون را در لابه لای خاطرات همیشه سبز این وادی ، در انتهای این شاهراه نشسته در سکوت ، شاهراه منزل لیلی–شاهراه شهادت- شنید ...

و تو اکنون در انتهای این راه پر هیاهو ایستاده ای ، زیر پنجره ای از آسمان که بارها به روی شهادت گشوده شد . گرچه کبوتران از پی یک پرواز بی بازگشت ف از دل این خاک تا اوج آسمان غریب پریدند ، گرچه نیستند اما عطر دل انگیز یاد ها و خاطره هایشان در فضای پر ابهام این وادی پراکنده است .

دریچه های قلب خود را رو به روی این پنجره آسمان بگشا، و بگذار مشام جانت دوباره از آن عطر دل انگیز ،رایحه عشق و معرفت و زندگی و زنده بودن را تجربه کند .

چشم بگشا ! وشتاب شهاب آسای خون خود را بر بستر خاک بنگر!

چشم بگشا ! و شکوفایی زخم را بر پیکر یالهای سپید مظلومیت ببین !

چشم بگشا ! و پرش ارواح شیدایی گریخته از بند تنها و تنهایی را نظاره کن !

دنیا سخت تاریک است ، آیا فانوسی با خود آورده ای ؟ آیا کوله باری باری بردن این همه حقیقت با خود آورده ای ؟ و آیا .....

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه دهم بهمن 1387 |

در حیات خود ، لحظه ای نیافتم که در آرامش و اطمینان خاطر بیاسایم، با خیال آسوده، به تماشای زیبایی های عالم بپردازم و از غروب آفتاب ، بی دغدغه خاطر لذت ببرم ، و با دقت کافی ، به سیر و سیاحت ستارگان آسمان بپردازم.با دلی آرام و روحی آسوده به ملاقات پروردگار خویش نایل آیم .لذا خواستم که امنیت و استقرار خود را از اشیای مادی بردارم و بر عشق و محبت تکیه کنم و استقرار گاهی برای خانه دل بنا کنم ، و امنیت و اطمینان خاطر خود را در بعدی بالاتر از ابعاد زندگی جست و جو کنم ، به عشق در آویزم که در خلال طوفان ها و گرداب خطرها ، باقی و پایدار است و حتی با مرگ زائل نمیشود .

آرزو داشتم که شمع باشم ،سر تا پا بسوزم و ظلمت را مجبور به فرار کنم . به کفر،جهل و طمع اجازه ندهم که بر دنیا سیطره یابند.

آرزو داشتم ، چه آرزوهای دور و درازی ،چه آرزوهای طلایی که احساس می کنم همه اش خاک شده . اکنون نا امید و دل شکسته ، دست از آرزو هایم برداشته ،تلیم قضا و قدر شده ام .

فقیر ،بدبخت و بینوا ،دل بر مرگ نها ده ام و فهمیده ام که در خلال این تاریخ  دراز پر درد ، هزاران هزار همچو منی آرزوهای بلند به سر داشته اند و همه پس از تجارب تلخ به خاک رفته اند، من نیز بهتر و بلند پایه تر از آنها نیستم و ادعاهای گزاف نباید بپرورانم و نباید انتظارات بی جا داشته باشم .

                                                                                                 خدا بود و دیگر هیچ نبود

                                                                                         نوشته های دکتر مصطفی چمران

نوشته شده توسط دوست در سه شنبه هشتم بهمن 1387 |
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکده ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوست در یکشنبه ششم بهمن 1387 |
دلم خیلی پر میزنه برا خاکش......

این پست رو برا همه دوستایی گذاشتم که دلشون هوایی شده ...

مثل من.....!!!

شود آیا خدایا قسمت ما هم ....

                                 شهادت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط دوست در سه شنبه یکم بهمن 1387 |